واقعیت، تنها چیزی که خدا به اندازه بقیه شایدم بیشتر - البته بجز حمق و رذالت و جهالت و کلی چیزای دیگه تو همین مایه- به من عطا فرموده توانایی توجیه کردن کلیه امور هست. با توجه به اینکه به طرز خیلی محسوسی این روزها تریپ "حال ندارم" هستم درباره اینجا نویسی، گفتم بیام یه چارخط بزارم تا اقلن شماها متوجه گ.ش.ادی اینجانب نشین.
1- فامیل دور : پیش از این گفته بودیم که فامیل دور آمده از سفر. از روزی که آمده یک نفس یا بیت المامان بزرگ ستاره ایم یا سرای برادر یزرگ یا مهمان حسن آقا همسایه سابق و یا عفت خانوم از سایر بستگان آن مرحوم. یعنی فامیل دور هرجا عزم رفتن کند ما گویی دنباله ی کاغذ باد باشیم فی الفور شال و کلاه می کنیم و پشت سرش راهی میشویم. این گونه است که شب ها جنازه وار می رسیم خانه و فقط مجال خوردن لقمه نانی هست و اندک دعوایی. بعد هم خرخر است و جدال بر سر پتو در خواب و بیداری.
2- غنچه به دنیا اومد : بالاخره پس از نه ماه و نه روز و نه ساعت - از این عدد کم کنید ده روز را - ، دختر عمه ی ستاره متولد شد. در نتیجه ماییم و فامیل دور و دیدار بزرگان از غنچه و والده ی مکرمه ش و حرصوک بازی های طفل کوچکی که تا قبل از غنچه عزیز کرده ی خاندان بوده. این گونه است که کل زمان مرده بین غذا و دعوا و خرخر صرف امورات خطیری چون کله پاچه فامیل را بار نهادن و بحث های علم النفسی پیرامون طفل سرخورده می شود. ضمنا در این میان به سبب مسری بودن جو گرفتگی گاهی هم کلامی درباره نام طفل خویش و روش تربیتی اش رد و بدل شده که خود شاهدی می شود برای جدل. - که اینجانب بس روشنفکرم و آقا بس سنتی -.
3- انقدر این روزها وبلاگ ها تکراری شدن که آدم حال نمی کنه از خوندنشون. نندونم چه بلایی سر همه مون اومده که شروع کردیم به روزانه نویسی با تکراری ترین لحن نوشتاری مان. برای فرار از این بحران نمی نویسم، چون حس می کنم خودم هم بعد از پتج سال نوشتن رسیده م به همان جا. که آدم ها دیگر با هیجان نمی آیند خانه م.
...و مهمترین دلیل م همین است به جان شما. نه گ.ش.ادی، نه فامیل دور، نه غنچه ، نه کلاس زبان این روزها که شده قوز بالا قوز، نه بی مدیریتی زمان ام، نه درد هام، نه اعصاب مصاب ندارم هام، نه شب زنده داری هام و نه هیچ چیز دیگه یی. فک کنم کاملن توجیه شدین دیگه. پس زیاده عرضی نیست زت زیاد