گم شده دوباره پیدا شده!
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۸  

بعد از کلی دوری، سلام علیکم!

این روزها مهمونی فامیل محترم شوهر رو داشتیم در خانه. یک مورد عروسی در فامیل نزدیک و چندین مورد مرگ و میر در فامیل دور. و ماجرای هیجان انگیز گم کردن کیف پول که خدا رو شکر ختم به خیر شد. اینا اعم اخبار تو این مدت بود. و اما...

سه شنبه رفته بودم بیرون خرید با بابای ستاره که کیف م گم شد. رفتم تو یه مغازه که دیدم نیست. به بابای ستاره که تو ماشین بود زنگ زدم که اونجاست؟ و اونم گفت نه! از چندصدتا پول که بگذریم، کارت ملی و گواهینامه و کارت های رنگ و وارنگ اینجوری رو هم بی خیال شیم، فیش بانک و کلی شماره تلفن و آدرس که واسه امورات آبجی بزرگه بود رو هم نادید بگیریم، نستالژی خود کیف و عکس قدیس آگوستین و عیدی های یادگاری و اینا و خود کیف که از آبجی م کف رفته بودم داشت منو می کشت. حالا خودتون رو بزارین جای من که جمعه - دیروز - مهمونی داشتم و از اول هفته تا سه شنبه فقط خوابیده بودم از فرط تب و گلو درد و کلافگی آب دماغ- شرمنده-. شب که بدون خرید و بی کیف و زر زر کنان برگشتم خونه گفتم یه کم تمیزکاری کنم. زاااارت زدم یه کاسه پر از ماست رو شکستم وسط آشپزخونه. به توصیه بابای ستاره کلن کار رو بی خیال شدم و رفتم بخوابم. هنوز نخوابیده دیدم تکون که می خورم هی صدای ویز ویز و هیس هیس میاد. ضمنا صبح همون روز به بابای ستاره گفتم که یه حشره یی تو اتاقه و اون هم کلی مسخره م کرد که عزیزم خواب نما شدی و اینا. خلاصه بیدار بیدار دراز کشیده بودم و داشتم با خدا دعوا می کردم که حس کردم بالای پام می سوزه. از ترس تصور زیر پتو یواش دستم رو بردم روی پام دیدم همون حشره هه که یه چیزی شبیه سوسک بود در ابعاد فیل، زیر پتو رو پامه. قلبم داشت در می اومد از تو گلوم. یواش بیدار شدم و زدم رفت پایین تخت ولی مونده بودم چکارش کنم . بلند شدم تو تاریکی و با نور موبایل گوشه ی توری پنجره رو پاره کردم و زدم رفت بیرون و پنجره رو بستم. از نور موبایل بابای ستاره بیدار شد و گفت داری چکار می کنی؟! گفتم موجوده رو پام بود! آخه چرا هرچی بدبختیه واسه منه؟؟؟ !!!!و باز افتاده م به زرزر. خلااااصه چند روز رو کلن با خدا به تیپ و تاپ هم زده بودیم و بالاخره مهمونی هم برگزار شد و رفت. امروز صب با نهایت ظرافت و حالا اتفاقی مهمی هم نیفتاده ! به مامان گفتم جریان کیف رو. - قبلن نگفته بودم چون همون نگرانی مهمونی قوم شوهر!!! واسش بس بود- تازه رسیده بودم خونه که مامان زنگ زد که یه آقایی زنگ زده که آیا شما کیف گم کردین و بیاین بگیرین ش. رفتم و کاشف به عمل اومد که یه بنده خدایی کیف رو پیدا کرده و برده مغازه اون آقا. اونم دیده شماره تماسی نیست از روی کارت نظام مهندسی زنگ زده شماره خونه مامان رو گرفته و باقی ماجرا. و رسما منو بدبخت کرد تا ریز به ریز مشخصات کیف رو گرفت و تطبیق چهره و ...- یعنی تعهد رو داشته باشین ها-.

و الان دیگه آرومم . مهمونی به خیر و خوشی برگزار شده و کیف هم پیدا. و مهمتر از همه رابطه م با خدا هم صاف صاف!

- فقط یه شماره موبایل تو کیفم بود! شماره آقای مشاوری که تو کلاس های قبل از ازدواج واسمون نطق کرده بود. اونم چون پشت پاکتی که عکس هام توش هست نوشته بودم. به نظر شما آقای یابنده به اونم زنگ زده بوده؟!!!

پی نوشت: یه اسباب بازی یی داشتم که یادم نیست چی بود یادمه وسیله خونه بود. بعد یک بار گم شد و خیلی دنبالش گشتم. وقتی پیدا شد و داشتم باهاش بازی می کردم آبجی ماقبل آخر که به علت تلاش های من واسه پیدا کردن اون توجهش جلب شده بود گفت:اینو بده بهت بگم روش چی نوشته به انگلیسی. منم گفتم: خودم می دونم نوشته " گم شده دوباره پیدا شده"!!!


کلمات کلیدی:
 
محصوصا دومی!!! و اونایی که رنگی شدند!!!
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٢  
دارم میرم مسافرت، با مامانم خداحافظی کردم؛ بهش میگم: آب نمیریزی پشت سرم ؟میگه: حالا برو من سیفون رو برات میکشم.
 دقت کردین؟اغلبِ خانومایِ بالایِ 50 سال، یه خاطرۀ مشترک دارن :."جوون که بودم ، همه بهم میگفتن عینِ گوگوشی...."!
 دیشب اینترنتم قطع شد، رفتم یه ذره پیش خانواده نشستم، باهاشون آشنا شدمبه نظر آدماى خوبى میان
 یارانه نماز جماعت هم برداشته شد؛ از این پس خود نمازگزار باید حمد و سوره را بخواند.
 خدایا مخلصتم یه نگاه بنداز ببین با برگ برنده ی ما دلمه درست نکردن؟
میگن تو بهشت دخترای بد حجاب سوار یه ون میشنمیرن تو خیابون به گشت ارشاد گیر میدن.
یه همسایه پیری داریم، کلیپ کامران و هومن رو دیده، میگه: چقدر این زن و شوهر بهم میان!
 میگن آدما رو باید تو سفر شناخت ، پس چرا ماه عسل رو یه وقتی گذاشتن که کار از کار گذشته ؟ خب قبلش بذارین که ملت نادم از سفر برنگردن
 قبلنا می‌گفتن: مرد باید ایستاده بمیرد یا با سربی توی سینه. مردای امروز زیر موچین و بوتاکس و پروتز و عمل بینی‌ جون ندن خیلیه
عکدمی چیست؟ ﻟﻬﺠﻪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﮔﻮﮔﻮﺵ ﻣﻮﻗﻊ ﮔﻔﺘﻦ ﺁﮐﺎﺩﻣﯽ
شرایط پذیرفته شدن در آکادمی موسیقی گوگوش :
 1- داشتن لهجه دو رگه خارجکی
2- ذوب در عشق خانوم گوگوش و اعتقاد به اصل ایشان
3- داشتن احساسات زیاد بطوریکه همیشه گریه سرازیر شود.
4- نداشتن صدای خیلی خوب (خیلی مهم)
 شرکت سایپا در اقدامی ارزشی با صادرات پراید به عراق انتقام خون شهیدان 8 سال دفاع مقدس را خواهد گرفت.
دفاتر ازدواج به علت کسادی اعلام کردند با هر ازدواج دائم یک ازدواج موقت هدیه بگیرید! هیچ کس تنها نیست حتی همسر اول
 خواهرم دوستشو آورده خونه. مامانم هیچی نگفت. حالا همین دختره رو اگه من آورده بودم.... واویلا بود
همیشه بین بچه ها فرق میذارن، بعد می گن: نه همشون یه اندازه برامون عزیزن :|
 موقع عصبانیت 10 ثانیه صبر کنید! یه لیوان آب هم بخورین! حتما فحشهای بهتری یادتون میاد
پسر داییم بعد از 10 سال از آمریکا اومدهداشتیم حرف میزدیم صحبت از قیمت دلار شد مامانم پرسید: دلار الان تو آمریکا چنده؟
ما اگه تو یه خونه با 10 تا اتاق هم باشیم این چهار نفر اعضای خونواده ی ما یه طوری خودشون رو تو خونه پخش میکنن که توی هیچ نقطه ای از خونه نمیشه تنها باشی. یعنی بارسلونا هم این طوری از فضاهای خالی زمین استفاده نمی کنه !!
اونایی که میرن پیتزا فروشی و فست فود و تو اون شلوغی میشینن فقط سالاد سفارش میدن؛ مثل اونایی ان که میرن تایلند برای ادامه تحصیل.
اولین کسی که شیر رو کشف کرد دقیقا داشت با گاو چیکار میکرد؟
 من عاشق آخر والیبال نشسته هستم که بازیکنا یهو بلند میشن باهم دست میدن انگار دسته جمعی شفا گرفتن
این دستشویی های عمومی که درش نصف از بالا نیست نصف از پایین ، وسطش هم یه سولاخ قد کله گاو داره ..دیگه اصن چه کاریه! یهو بیایم همون وسط دور همی دیگه !;
تیمهای لیگ برتر رو می بینی، شک می کنی جدول لیگ برتره یا جدول مندلیف: آلومینیوم – فولاد – مس - ذوب آهن - نفت
اصلا همون موقع که معلم اول ابتداییمون اومد گفت :دستگاه فتوکپی خرابه برگه از فترتون بکنید ...باید قید این سیستم آموزشی رو میزدم و میرفتم خارج

دلم میخواد لیلا فروهر رو ببینم و ازش بپرسم چطور شد که از «ای دل تو خریداری نداری» رسیدی به اشعار مولانا


کلمات کلیدی:
 
یک اتاق می خوام تو هتل ترانسیلوانیا!!!!
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٧  

دارم کاپوچینویی می خورم که بوی سوسک اخ مال - بر وزن دستمال - می دهد. بد نیست. برای یک زن که در فصل سوم زندگی هنوز هاج و واج دور و برش را نگاه می کند و تنها دستاویزش برای زندگی هدفمند که همان درس خواندن بوده با اعلام نتایج دکترا به ف.ک فنا رفته خیلی بد نیست. از صبح نشسته م "هتل ترانسیلوانیا" دیده م و " من همسرش هستم". نشسته م به فیلم دیدن تا فراموش کنم. بالایی ها را نه! حرف دیشب یک دوست را! خیر سرم رفته بودیم بیرون با بابای ستاره و دوستش و دوست دوستش - بهش بگوییم دوست د تا کوتاه شود-. اصلش قبول کردم که برویم کله م یک بادی بخورد از حال و هوای قبول نشدن بیفتم. سر شام دوست د به طرز هیجان انگیزی کشف کرد که دوس دختر آدم را جوان نگه می دارد و زن آدم را پیر می کند و شاهد این دومی هم بابای ستاره که موهاش سفید شده! بعد هم در توضیح اضافه گفت که : تازه زن بابای ستاره - اینجانب- زن خوبیه و فقط چیپس و پفک بسشه!!! و خندید. بد خندید. و گفت. و حندید. تا جایی که دوست بابای ستاره نامحسوس بهش گفت:بسه دیگه.

"دبی فورد " در کتاب " نیمه تاریک وجود" می گوید: هرچی که آدم ها به شما می گویند و عصبانی تان می کند در شما وجود دارد. از صبح همزمان با لباس شستن، فیلم دیدن، گاز تمیز کردن، و ... دارم به چبپس و پفکی بودنم فکر می کنم.

به محض جمع بندی نتایج شما را در جریان می گذارم.


کلمات کلیدی:
 
جهان همین تویی و من ، جاده ها رو صدا نکن
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩  

خوشبختی یعنی بعد از تموم شدن یک مهمونی پر تنش به خوبی و خوشی ، دوش گرفته لم بدهی پشت نت با یک لیوان داغ نسکافه در همان حال "سامی بیگی " توی تی وی بخواند : ای جوووونم و پشت بندش هم " مهرداد آسمانی " که : بانوی شرم و دغدغه به ساعتت نگا نکن

راستی اون فامیل دور که اینجا گفته بودم دوباره آمده ایران. عجیب شبیه مهرداد است. عجیب!!!


کلمات کلیدی:
 
با اینا خستگی مو در می کنم
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۱  

سفر ما را جای تازه یی نمی برد.جای قبلی را برایمان تازه می کند. بعد از سفر می فهمی خانه یی که در آن زندگی می کنی نور کافی ندارد. اشیا خوب چیده نشده اند. زیاد چفت هم اند. پرده ها بد رنگند. چشمت می افتد به ساعت روی دیوار. اشانتیون یکی از کارخانه هاست. کار بهادر است. اگر جمجمه مفت هم بدهند به دیوار میخ می کند. نگاه می کنی به تنها تابلویی که روی دیوار اتاقت هست و تعجب می کنی چطور سال ها به این ترکیب بدرنگ کوه و جنگل نگاه می کردی و یک بار هم به صرافت نمی افتادی عوضش کنی. صابون دستشویی مرغوب نیست. اگر تازه و خوش بویش را می گذاشتی به جایی بر نمی خورد. همان روز اول که بر می گردی متوجه می شوی بد زندگی کرده یی. دلت می خواهد همه چیز را عوض کنی. ( فریبا وفی: ماه کامل می شود)

اومده بودم یه چیزای دیگه یی بگم. یهو تی وی کودکانه فرهاد رو گذاشت و همه چی پرید. در نتیجه با اینکه به قول " پوریا عالمی" این ها شادی های تاریخ دار هستند و به قول خودم که امسال رسما فاتحه خوندم به اینکه " من خیلی عید رو دوست دارم":  عید شما مبارک ! بالاخره شاید شما یه عید متفاوت داشتین! چندونم والله!

پ.ن: ضمنا سفر هم نرفته بودم. اون بالایی رو همین الان تو کتاب دیدم و خیلی دوسش داشتم. کلن کتاب باحالی هست. کلن " فریبا وفی" هم نویسنده باحالی هست. زندگی کرده م با کتاباش.


کلمات کلیدی:
 
درس دکتری می خوانیییییم
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٦  

یادم نمیاد گفته بودم یا نه از یکی از فامیل های بابای ستاره که یه سال پیش حدودا اومده بود ایران یه کوچولو و خیلی آدم باحالی بود. این بنده خدا از اونجایی که مامان پدرش نبودند مث گوشت قربونی هر روز و هر دقیقه خونه یکی از فامیل ها بود. یه بار تو مود درددل داشت می گفت :" خیلی خوبه که آدم اینجا همه ش پیش فامیل هست فقط یه مشکلی هست اینکه اینجا از صب که چشم باز می کنی همه می ریزن سرت در حالیکه آدم تو خونه خودش کله صب میره دوش می گیره بعد با یه قهوه میره میشینه یه گوشه تا آروم آروم از خواب بیدار بشه".  این حرف رو من با تموم وجودم درک کردم. منی که اگه باید صب ها کله سحر برم خونه مامان یک ساعت زودتر بیدار میشم تا این تایم تنهایی رو داشته باشم. که اصن واجبه واسه سرحالی کل روز. من تو این تایم میشینم نسکافه به دست اینترنت بازی - مخصوصا مزرعه بازی تو صورت بوک- می کنم و نرم نرم بیدار می شم. حالا چی شد کل اینا رو گفتم؟ هیچی واقعن. تا آزمون دکترا دو روز دیگه مونده و مامانم با مرحمت خاصش این دو روز منو معاف کرده از همه چی و با تاکید می گه : نمی خواد بیای خونه من ، که مثلن من بشینم درس بخونم! و قبول بشم. اما خودم فکر می کنم دو روز خیلی زیاده و همون صبح جمعه کافیه خوندن واسه همین الان در خدمت شما هستم مشغول شر گفتن...


کلمات کلیدی:
 
نزار وقتی هستی زمان بگذره
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٩  

لپ تاپ عزیزم طبق معمول پکیده! اینه که گنده بک بابای ستاره رو صاحب شده م. از دیشب تا حالا کلی چیزی دانلود کرده م روش و دارم حظ گیگ های خالی ش رو می برم واسه خودم. ماشین لباسشویی نیم ساعتی هست داره با همون صدای کلاسیک کلیه لباسشویی ها می چرخه و اعصابم رو جلا! میده. همزمان "شادی امینی " هم می خونه : نفس هامو تو پیرهنت حبس کن. تازه کشف کرده م این خواننده رو. و دوسش دارم.

 اینجا میشه آهنگه رو پیدا کرد.


کلمات کلیدی:
 
می خوام برم ممونی!!!
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٩  

عصر مامان مهمون داره. همزمان خونه یکی از فامیل های شوهر هم مراسم مولودی هست . از اونجایی که من انسون معاشرت کنی هستم می خوام برم مولودی که  شلوغ تره!!! - بگذریم که دیشب با مامان به این نتیجه رسیده بودیم که برم خونه مامان چون واسه اون یکی جا لباس درست درمون ندارم- خونه مامان یه بلوزشلوار معمولی می پوشم و میرم فصل به فصل چایی شیرینی و کله پاچه بارکنی ملت. اما تو مولودی با شصخیت پام رو میندازم رو پام و با ظرافت سرم رو می دزدم که شکلات هایی که خانم مولودی خون پرت می کنه تو سر و کله ملت و به نظر خیلی هم کارش شیرین و با نمک هست نخوره بهم. بعد هم لبخند های قربونتون برم یی و آروم بخور و ظریف بخور و به به عروس خانم سومبولی چه لباس ماهی پوشیده و زن داداشش چه سرویس جواهری داره و اینا. و کلن حال میده دیگه !!! اما ...اما حالا لباس رو ی کار کنم؟ صب ، حتی قبل از مراسم جیش صبحگاهی بدو بدو چند تا از لباس هام رو - که هنوز!!! اندازه م بود- پوشیدم ببینم اوضاع چه قدر خرابه که دیدم هی وااااای من!!! در نتیجه الان منتظرم زمان بگذره کسبه محترم از خواب بیدار شن برم ببینم می تونم یه گونی یی سایزم پیدا کنم.روز سختی در پیش دارم. ای بیمیری سمیرا با این تپلی هات.

پی نوشت: سه روز مریضی و هیچی نخوردن. اما دریغ از 200 گرم لاغری!!! تف به این زندگی.

پی نوشت مجدد: تیتر اشتباه تایپی نیست. مث همون " مهمونی " بخونیدش. فقط ه نداره دیگه.


کلمات کلیدی: