سمیرا میای بریم حموم؟ نه نمیام نهههههههه نمیام
ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠  

یکی از مهم ترین هیجان های زندگی من در این ایام سرد حموم کردنه. فکر کن خونه یخ، دست و پات بی حس از سرما بعد بری زیر دوش آب داغ. انقدر حس بدیه که حد نداره. تا چند دقیقه کل بدنت ذق ذق می کنه.

من اصولا اون چارتا تیکه لباسی رو که باید با دست بشورم ، چون حس می کنم هوا سرده و لباس ها سردشونه، با آب داغ می شورم. چند روز پیش چارتا شده بود هشت تا. منم که دلسوز. یه کاری کردم هیچ کدوم سرما نخورن! در نتیجه خودم که اومدم برم زیر دوش دیدم آب یخخخخ. باید منو میدیدین ها. هیچی دیگه. خیلی شیک شیر آب رو بستم و نشستم واسه خودم رو صندلی تا آب دوباره گرم بشه. - تقریبا شبیه خزینه های قدیمی که هر صبح آتیش اش رو روشن میکردن تا آب گرم بشه، تازگی حس میکنم آب گرم کن خونه ما هم همچین سیستمی داره-. تو این مدت یه ردیف شامپو رو سکو رو مرتب کردم. کاشی های دیوار رو شمردم. خواستم حموم رو هم بشورم بعد دیدم با آب یخ حال نمیده. یه آلبو کامل سیاوش قمیشی رو بلند بلند با صدای خوش تحریر کردم- معادل همون داد زدن تو حموم- !!! و کم کم داشتم به این فکر می کردم که مامان رو صدا کنم واسم یه خوراکی بیاره بخورم که دیدم بدنم کم کم داره یه واکنش های عجیبی نشون می ده. و یه مقداری نوساناتش زیاد شده. در نتیجه با آب نیم گرم - که واسه من حکم همون آب یخ رو داره - گربه رو شستم و اومدم بیرون. 

دیروز لباس شستن نداشتم تو حموم. در نتیجه گفتم میرم زیر دوش آب داغ و ...جای شما خالی. انقدر کیف کردم که نمیدونین. بعدش که اومدم بیرون دیدم ا چه جالب، حوله ام رو نیاورده م!!! در نتیجه در یک اقدام کاملا متحورانه در حموم رو باز کردم و دویدم تو اتاقم - حالا تصور هم نکردین صحنه رو اتفاقی نمی افته ها- . خیلی!!! خوش گذشت. یه پنج دقیقه بعد در حالیکه چسبیده بودم به بخاری مامان اومده می گه چرا صورت ات انقدر کبوده؟

زن داداش من یه عقیده خیلی قشنگی داره. می گه بچه نوزاد !!رو مخصوصا تو زمستون هی نمی برن حموم. یادم باشه این بار بپرسم دقیقا تا چه سنی ؟ و اگه شامل بیست و هفت ساله ها هم بود نظریه اش، حداقل شیش ماه زمستون هرسال رو برم بچه اون بشم. 

خدایا من خورشید تیر ماه رو میخوام. با برف بهمن رو. میشه لطفا یه فصل جدید بسازی که روزاش تیر باشه و شب هاش بهمن؟

یه پی نوشت کاملا بی ربط: هیچی بابا سیاسی بود دیدم هرجور بنویسم بوی قورمه سبزی اش رو میده گفتم بی خیال شم و کسی رو به هوس نندازم.


کلمات کلیدی:
 
صبر می کنیم...
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩  

انقدر سردمه سردمه که ذهنم هم یخ زده. صبر می کنم ببینم ساعت ده یازده که هوا گرمتر شد چیزی از توش در میاد یا نه. فعلا همینو داشته باشید که دیشب خواب میدیدم رفته م پیش آقای روانشناس و دارم انگلیسی باهاش حرف می زنم! یه چندتا خواب دیگه هم دیدم اما چون فقط این زبون اصلی بود همینو یادم مونده. باقیش دوبله شده بود و طبیعتا سانسور هم داشت.

عزیزان، خوشگلا، قربون تک تک تون، من یه چیزی اینجا می نویسم که دلیل نمیشه طی همون لحظه یا بیست و چار ساعت قبل انجامش داده باشم. چرا؟ آخه چرا هی فکر می کنید من الان تهران نیستم؟؟؟

فکر کنم برم دیگه. نمیدونم چرا دلم میخواد اسم این پست رو بزارم: جیگرتو خام خام بخورم. همون ماجرای برودت هوا و لغزندگی سطح معابره دیگه. اصلا تو این سرما چرا وبلاگ رو تعطیل نکردم امروز که شما مجبور نباشید این همه رای بیاین اینجا؟

کلا حالم بده ها. فکر نکنید فقط یه کم بده. وقت دکترم هم تا هشت اسفند خالی نبود. در نتیجه یه ده دوازده روزی منو همین جوری میبینین. در حال بافتن آسمون و ریسمون. خدا صبرتان بدهد.

آها اینو نگفتم : اون روز مشاورم گفت فکر کنم کودک درون تو خیلی قشنگ باشه. منم همون لحظه از بین دکمه ژاکت ام سرک کشیدم تو تا کودکم رو چک کنم. قشنگی که ندیدم اما به نظرم یه مقدار تپلی شده کودکم. یه مقدار که چه عرض کنم البته...


کلمات کلیدی:
 
آش نخورده و دهان سوخته نه، جیش نکرده و ...
ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸  

تو قطار هستم. پردیس .مقصد: تهران. فارغ البال و یالقوز با یه کوله پشتی. نمیدونم یهو چرا بهم الهام میشه که کش موهام داره باز می شه و آستین بلوزم رسیده به یقه ام.  از اونجایی که کلا کوپه نداریم و همه تو بغل هم نشسته ایم، بلند می شم برم دستشوئی و اوضاع رو مرتب کنم.  میرم تو دستشوئی و در رو قفل میکنم. بارونی ام رو در میارم و مقنعه م رو و مرتب و گل می شم. می خوام بیام بیرون میبینم قفل در باز نمیشه. تلاش میکنم. تلاش می کنم. تلاش می کنم. و باز نمیشه. یه خرده دور و بر رو نگاه می کنم در جستجوی زنگ خطر یا ترمز اضطراری. نیست. رسیده ایم سمنان. ٢٠ دقیقه توقف برای نماز. به در می زنم به امید اینکه کسی بشنوه. اما صدا بیرون نمیره. گوشی م تو جیبمه. نگاش می کنم. به اس مس خواهرم که می پرسه کجایی جواب می دم: سمنان و تو دلم می گم : حقیقت اش تو دستشوئی ! گوشی ام یه ذره شارژ داره. بیست دقیقه تموم میشه و من از این امید واهی که کسی ممکنه صدای به در زدن منو بشنوه میام بیرون. زنگ می زنم ١١٨ تهران( البته با همون روش : به تعداد شماره های هر شهر عدد سه بگیرید): مدام آنتن نمیده و قطع می شه. آخرش به زحمت شماره اطلاعات راه آهن تهران رو می گیرم. زنگ می زنم. جواب نمی دن. آنتن نمیده. اونا جواب نمیدن. آنتن نمی ده و ... هیچ منفذی به بیرون نداره دستشوئی و حس می کنم دارم هوا کم میارم. اما همین جوری خوشحالم واسه خودم. زنگ می زنم ١١٠. و ماجرا رو می گم. آقاهه بهتش می زنه. می گه : گوشی دستتون و از یه سری آدم که پیشش هستن می پرسه چکار کنه. بعد از چند دقیقه مشورت اون و بیست بار زنگ زدن مجدد من به علت قطع شدن میگه : شماره راه آهن سمنان رو می دم بهت زنگ بزن بگو بیسیم بزنن به رییس قطار و شماره رو می گه. دارم تلاش می کنم شماره رو تا از ذهنم نرفته بگیرم. یهو یه صدایی از پشت در داد - داد نه جیغ دقیقا- می زنه : تو اونجایی؟ می گم آره. و گوشی رو میزارم تو جیبم. چند دقیقه بعد یکی از آقا فنی های قطار میاد و با بدبختی در رو باز می کنه. وقتی میام بیرون خانومی که رو صندلی مقابلم نشسته بود رو میبینم. می گه : اونجا چکار میکنی؟ با خنده می گم: رفته بودم صفا، خوب گیر افتاده م دیگه در باز نمی شد. آقا فنی یه می گه: مگه میشه در باز نشه؟ میگم : نه در باز می شد ولی من عاشق بودم دوست داشتم چهل دقیقه تو دستشوئی بمونم. نه که جا بهتر از اونجا نبود! آقاهه به خانوم همسفرم می گه: این در از داخل باز می شه. شما برین تو امتحان کنین. خانومه می گه : نه ممنون همین خانوم که موند بسه. بعد از کلی کل کل با آقا فنی یه و در حالی که اون هنوز اصرار داره که در باز می شه و مشکلی نداره، بر می گردیم . وقتی میایم تو واگن همه داد می زنن : تو کجایی؟ متعجب می شم از این همه محبوبیت!!! خانوم همراهم شروع می کنه به تعریف: من که بر نمی گردم اول فکر می کنن سمنان از یه واگن دیگه سوار شده م یا جا مونده م از قطار.  بعد از چک کردن قطار آقای رییس بیسیم می زنه سمنان تا بگه با وسایل من چه خاکی تو سرشون بریزن. وسایل؟ کوله ام خیلی پر هست. آدم ها فکر می کنند بمب آوردم تو قطار و خودم فرار کرده م!!! بعد همین جوری اون خانومه میگه : برم دستشوئی رو هم چک کنم و من این طوری به آغوش زندگی بر می گردم! جالبه که اون خانومه صدای جواب منو نشنیده بوده و از روی گمان رفته سراغ آقای فنی. رییس قطار میاد و می گه : شما همون خانومی هستید که گم شده بودین؟ می خندم و می گم آره. آدم ها متعجب اند که من چرا وقتی اومدم بیرون عصبانی نبودم و داد و فریاد نکردم. نقد و بررسی کل ماجرا و رفتار من تا تهران طول می کشه. منم که کلا بی حوصله و خیلی خسته، هندز فری میزارم و منظره بیرون و "گفتا من آن ترنج ام کاندر جهان نگنجم". علیرغم اظهار آقای فنی مبنی بر سالم بودن در، آدم ها بعد اون دوتا دوتا می رن دستشوئی و در رو قفل نمی کنند. مسئول واگن به لیست موارد ضروری برای چک کردن " در دستشوئی واگن یک" رو هم اضافه می کنه.


کلمات کلیدی:
 
پرتقالین نوشت عصر جمعه
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦  

گاهی وقت ها نت گرد می شوم. چاقالو و پر توقع. دلم میخواهد که این مواقع، بیشتر از بقیه برای من وقت بگذاری. میخواهم جلب توجه کنم. میخواهم تو فقط مرا ببینی. فقط مرا.

گاهی وقت ها میشوم چهارلاچنگ. وقت هایی که میخواهم سریع از کنارم بگذری. وقت هایی که حوصله ندارم. که صرفا زنده م تا عمر تمام شود.

بیشتر وقت ها اما، سکوت سیاه هستم. یه سکوت ممتد و طولانی تا وقتی میزان تمام شود. تا همیشه ... شاید


کلمات کلیدی:
 
مردهای زندگی من هم!
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤  

...

مردهای زندگی من عاشق نمی شدند.دم دست بودند ولی مال من نبودند. با آمدنشان این حس گزنده به سراغت می آمد که یک روز می روند و وقت رفتنشان می دانستی مرده هایی هستند که توانایی فکر کردن به بازمانده ها را ندارند.

                            رویای تبت: فریبا وفی


کلمات کلیدی:
 
زندگی با چشمان کاملا بسته
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤  

کلا کاری ندارم به باورهای روتین خونواده های سنتی - مث خونواده خودم- از قبیل بچه آخر هیچ وقت بزرگ نمیشه، بچه های آخر عقلشون کمه، احساساتی هستن، خودشون نمیتونن مراقب خودشون باشند، گول میخورن!!! و از این قبیل حرفا. البته واسه تمام این ها توضیح کاملا منطقی دارم. اما الان بی خیالش. چیزی که میخوام ازش بنویسم یه سو تفاهم بزرگه که از وقتی من هشت نه ساله بودم پیش اومد. نمیدونم دقیقا اوضاع جوی چه جوری بوده و این کشف خود مامان بابا بوده یا کسی بهشون تقلب رسونده : اینکه خیلی مواظب من باشند در برابر اجسام مذکر مجرد. یادمه اون موقع ها خونه دوستام نباید می رفتم چون داداش داشتن، - خونه یکی شون هم که میتونستم برم فقط تا زمانی ادامه داشت که دایی مجرد اش رویت شد تو خونه شون-. خیلی وقت ها تو مهمونی ها که بچه ها می رفتن بازی ، مامان به من می گفت نرو ، چرا که چارتا جوجه جیگیله از فامیل مثلا اون اطراف وول می خوردن. بزرگ تر که شدم، هیچی فرق نکرد. همیشه معتقدم حتی خداوند هم بیاد پایین و به امثال خونواده من توضیح بده درباره این چیزها، باز هم کار خودشون رو می کنند. خواهر برادر هام ازدواج کردن و هروقت قرار بود خونوادگی بریم خونه فامیل های سببی، یه بازی ای واسه نبردن من در میاوردن.اون زمان واسم جالب بود که من چه چیز خاصی دارم که با خواهر بزرگترم که مجرد بود متفاوته؟ هنوز هم نفهمیدم. نفهمیدم یه دختر با صورت پر از جوش و به دور از هرگونه لوندی های خاص زنونه، با بینی گنده و چشم های پف آلود  چه جذابیتی می تونه داشته باشه؟!!جالبه گاهی اون جاهایی که به من می گفتند نیا مذکر مجردشون سن بابای من بود. ولی خوب... خیلی از اون روزها گذشته اما اصل ماجرا فرقی نکرده. فقط من در نتیجه این رفتارهایی که دلیلشون رو نمی دونم راه های میون بر پیدا کرده م. ولی هنوز وقتی یه آدم غریبه یا یه آشنای مجرد قراره بیاد دم در خونه و مثلا چه میدونم یه امانتی تحویلمون بده ، مامان می گه: تو نمی خواد بری!!!

چند روز پیش دایی ام زنگ زد و به مامان گفت یه کتاب واسه سمیرا فرستادم. دادم یه آقایی بیاره واستون. مامان هم اومد به من گفت. منم رفته بودم تو لپ تاپ و " چشم های کاملا بسته استنلی کوپریک" . گفتم باید برم بگیرم ازش؟ مامان یهو غیرتی شد و گفت : نههههه. تو نمیخواد بری. خودم! می رم. خوب منم فیلمم رو دیدم. یه نیم ساعت بعد در زدن و مامان رفت دم در و صدای خنده و ...بعله: آقای محترم خود دایی جان بودند. و من... دلم سوخت واسه مامانم که بیخودی این پله ها رو رفت پایین.

فیلمش رو دوست داشتم.


کلمات کلیدی:
 
سلام ترم جدید زبان
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳  

دوهفته پیش بود که یه ترم دیگه زبان تموم شد. آخرین جلسه ، موقع خداحافظی، مریم که یه خانوم سی و اندی ساله است و بچه و شوهر و زندگی داره، برگشت داد زد : سمیرا جان تو نامبر وان هستی. روز امتحان رو برگه ات رو باز بزاری ها. در ضمن بزرگ هم بنویس تا چشمای کور من ببینه. حرفش که تموم شد من آروم گفتم : مریم جان استاد هنوز سر کلاسه! و مریم سرخ شد و استاد هم لبخندی زد و رفت...روز امتحان صبح اول وقت نیلوفر که همیشه کنار من میشینه و کل ترم رو خوابه، رو صندلیش کلی لغت نوشته بود. وقتی استاد اومد و گفت صندلی ها رو جابجا کنین، اون صندلی افتاد به من. حالا اون وسط نیلوفر گیر داده که من صندلی خودم رو میخوام. در اوج ضایعی بلند شدم و جلوی چشم های بهت زده استاد صندلی ام رو با نیلوفر که پشت ام نشسته بود عوض کردم. موقعیت نشستنم رو  از قبل کاملا واسم تعریف کرده بودن: پشتم نیلوفر، سمت راستم سمانه، سمت چپ ام مریم و پشت سر مریم خانوم ح - که یه خانوم پنجاه و اندی ساله است و... چی بگم دیگه-. خلاصه امتحان شروع شد . من خیلی سریع تست میزنم. - برعکس بقیه من همیشه باید رو کاهش سرعت ام تمرکز کنم-. در نتیجه هنوز بقیه اون اوایل بودن من تموم کردم و نشستم سر رایتینگ. داشتم مینوشتم که یهو مداد نیلو از پشت شروع کرد به جنب و جوش. نشستم کنار صندلی و برگه رو کامل گذاشتم رو دسته. خانوم ح که دید اوضاع رو شجاع شد و از پشت خم شد رو برگه من. در حالیکه عینک اش رو با دستش محکم رو صورتش گرفته بود. حالا تصور کنین چهارده نفر کلا تو کلاس بودیم و استاد کاملا همه رو میدید. دیدم یه تایم طولانی خانوم ح همین جوری هی عینک اش رو عقب جلو می برد و گردنش رو دراز تر می کرد. آخرش برگشتم طرفش و دیدم دست گذاشت رو یه تست. هیچی دیگه. تا ده دقیقه اون تست ها رو نشون میداد- که البته خیلی هم مهم نبود چون به ترتیب از اول تا آخر جواب همه رو میخواست- و من در حالیکه دست چپ ام آویزون بود از صندلی به تعداد گزینه جواب انگشت هام رو باز می کردم . فکر کنید خانوم ح سوال رو به من نشون می داد. بعد نگاهش می رفت پایین و مستقیم دست منو میدید و تیک می زد تو پاسخ نامه. استاد هم رفته بود تو لپ تاپ اش طفلی و مثلا کلا نمی دید. - آخه آدم میتونه به یه خانوم با این سن چیزی بگه!!!- تست های خانوم ح که تموم شد، مریم که کنارم بود برگه اش رو باز گذاشت و گفت: ببین من درست نوشته ام؟!! سریع چک کردم و چند تا رو بهش گفتم که خودش درست کرد. خدا خیر بده سمانه رو که مستقلا عمل می کرد و کاری به من نداشت. مریم پاشد ورقه رو داد. خانوم ح هم نشست به رایتینگ نوشتن. منم اومدم بقیه ش رو بنویسم که تا دستم رفت رو برگه دوباره مداد نیلو پشت هم فرو رفت تو پشتم. از اونجایی که اونو دیگه نمی دونستم باید چیکار کنم بی خیال شدم و سریع نوشتم و اومدم بیرون. امتحان که تموم شد سمانه ازم  معذرت خواهی کرد که خیلی ها رو از روی برگه من زده.  مریم هم تشکر کرد که بی دقتی هاش رو بهش گفته بودم. خانوم ح به شدت از سادگی امتحان شکایت می کرد - اینکه امتحان خیلی سطح اش پایین بوده-! و نیلو هم خیلی شیک گفت: جواب های من با تو خیلی فرق داشت. تو همه رو اشتباه زدی!!!

نتیجه آزمون این بود: من و مریم بالاترین نمره ها شدیم. سمانه ،نیلو و خانوم ح پاس شدن.

تو این ترم با هیچ کدومشون هم کلاس نیستم. اما یه خانوم با اعتماد به نفس و تریپ روانشناسی هست تو کلاسمون که تا آخر ترم مقنعه هامون تو هم نره خیلیه. بعدا مفصل درباره ش مینویسم. حکایتیه واسه خودش.


کلمات کلیدی:
 
Mi basta un gesto tuo
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱  

میخواهم همین طور بمانم

ایکاش تا انتهای خط

دنیای اطراف دیگر

برایم اهمیتی ندارد

برایم کافیست که تو اینجا باشی

و اینگونه در آغوش بفشارمت

برایم یک حرکت تو کافیست

یک لبخند

یک کلام

و یک لحظه اینگونه

یک ابدیت ارزش دارد

آتشی روشن کن و بعد

تنهایی من و تو

ماه

voglio restare cosa:  A.Bocelli

 

بعد نوشت: دلم کلیپ "حریق سبز "ابی رو میخواد. که هی بشینم نگا کنم و گوش کنم. گوش کنم و نگا کنم. نگا کنم و گوش...راستی کسی نمیخواد امروز واسه من گل بخره؟ نه مناسبتی نیست. همین جوری.واسه اینکه سوپلایز بشم. قربون دستت تو که زحمت میکشی نرگس بخر لطفا. نه نمیخواد بدی گلفروش بپیچه. همین جوری یه دسته وحشی...مث اونایی که پشت چراغ قرمز می فروشند دخترکان. وحشی...


کلمات کلیدی: