مطبخ سمیرا : فلافل
ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱  

از آنجایی که الاعمال باالنیات، اول تصمیم می گیرید فلافل بپزید. بعد ازکلی حال ندارم و بی خیال و اینا،  طی یک عملیات متهورانه مشتی نخود را در آب ریخته می گذارید دوازده ساعت بماند. بعد از دوازده ساعت اگر همچنان روحیه فلافل پزی خود را حفظ کرده باشید - بنده خودم دفعه اول نخودها را دو روز نگه داشتم و بعد ریختم بیرون- نخودها را میریزید در غذاساز. بعد با تکیه بر اطلاعات خانوادگی و توکل بر خدا، موجودات لت و پار از غذاساز بیرون آمده را با تخم مرغ و ادویه و فلفل و اینا در حمام روغن ! - اینو از یه سایت خوندم- سرخ می کنید. از آنجایی که حس می کنید مخلوط فوق بوی خر می دهد  بعد از سرخ کردن  اولی آن را داغ داغ کوفت می کنید تا ضمن تاول زدن دهان ببینید سرخ شده اش هم همچنان بوی خر می دهد یا نه! وقتی متوجه شدید بوی خر به مزه ی خر تبدیل شده بی خیال دستور العمل های خانوادگی شده شیرجه می روید در اینترنت و طرز تهیه فلافل در گوگل و تازه می فهمید که ای دل غافل پیاز سیب زمینی هم لازم دارد این غذا ، که چون خیلی مهم نبوده! در نسخه خانوادگی شما حذف شده. کمی بعد رنده به دست ، با چشمان اشکبار از پیاز و عزم جزم شده ، شروع می کنید به سرخ کردن فلافل در ابعاد وسیع. در حالیکه نصف بیشتر موجودی روغن خود را صرف کرده اید و به علت حجم نخود مصرف شده - حوالی یک تشت- ، ساعت ها به این مهم مشغولید. بعد از کلی گرما خوردن و لعنت فرستادن به خود و اعتقاد راسخ پیدا کردن به روح ، همزمان با شوت کردن آخرین فلافل در روغن در نفس راحتی می کشید و  سرشار از بوی نخود و روغن می روید دوشی می گیرید و خاطره تلخ فلافل بختن را  همان جا در زیر دوش از ذهن می زدایید. فلافل شما آماده است. شب هنگام آن را در کانون گرم خانواده با خیارشور گوجه سس قرمز - برای زدودن هر گونه بقایای مزه ی خر- صرف کنید و با صبوری پذیرای نظرات مفید ! و سازنده عزیزانتان باشید . - که این خود حکایتی دگر است به غایت مفصل -


کلمات کلیدی:
 
زنده به گور به دست آدم ها
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱  

آدم ها انگار منتظرند. منتظر اینکه چارتا جک تعریف کنی بگوبند زیادی خوشحال است یا بی رودربایستی شیرین میزند. منتظرند دوتا نک و ناله کنی بگویند تمام زندگی ش غم است. منتظرند مریض بشوی بگویند این ها تقاص گناه هایش بوده و منتظرند سالم سالم بمیری تا هزارتا حدیث و مثال بیاورند از پیامبر که: خوب شد بدها هم مثل خوب ها می میرند وگرنه دهنش سرویس بود. آدم ها منتظرند آدرس بپرسی بگویند طرف خنگ است صد سال اینجا زندگی کرده اما هنوز بلد نیست آدرس ها را. منتظرند آمار وسایل گمشده ت را ازشان بگیری که شاید دیده باشندشان، می گویند بی نظم و شلخته و هپل هپو است. منتظرند ازدواج کنی بگویند دیدی آب ندیده بود. منتظرند بچه دار شوی بگویند ماشاالله چه هولی هم میزده. منتظرند به شوهرت محبت کنی بگویند جلوی مردم است و دوستی خاله خرسه. منتظرند دعوا کنی بگویند چه اخلاق سگی دارد بدبخت طرفش. آدم ها منتظرند لباس ارزان بخری بگویند دیدی طفلی وضعی هم ندارد. و منتظرند یک کم بیشتر خرج کنی تا بگویند وای وای وای وای کلوا واشربو و لا تسرفوا. آدم ها کلن منتظرند. منتظر اینکه ببینند و قضاوت هاشان را پرچم کنند بالای سرشان.

حالا تو این هیری ویری فکرش را بکنید من بیایم اینجا بشینم از " ناصر تجدد " بنویسم. از اینکه چه قدر دوستش داشتم و دارم و چه قدر بهم نزدیک بود فکرهامان و اینکه چه حیف شد که زود رفت. نه! نمی نویسم. چون شما همین الان که هنوز ننوشته م دارید با خودتان فکر می کنید که من چه آدم خیانتکار خاک تو سری هستم و حداقل زنای ذهنی - به قول دکتر حسن خان عباسی- روی شاخم است. حالا هی من بیایم بگویم بابا کل رابطه من با ناصر تجدد دو شب بوده آن هم همان دو شبی که " شراب خام " اسماعیل فصیح را می خواندم. میبینید؟ هنوز کلمه شب را ندیده باز ذهنتان شروع کرد. اصلن چطور است همین الان برویم این حوالی. هرچند می دانم فایده ای ندارد. در دنیا هیچ پدیده ای آسان تر از بدنام شدن وجود ندارد. حتی برای مردها.


کلمات کلیدی:
 
داروهامو دوس دارم، دوس دارم دوس دارم
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩  

چند وقت پیش تو یه وبلاگ گردی به یه ماجرایی برخوردم غریب و نزدیک. خانمه از این نوشته بود که متاهل بوده و سیگاری و مدام اصغرش بهش می گفته که خیلی خوبه و تنها مشکلش سیگارش هست.  بعد از مدتی خانمه تصمیم میگیره سیگارش رو کنار بزاره. و از اون موقع همه چیز زندگی ش انگار تازه واسش واضح میشه و غیر قابل تحمل و بعد از کلی آشوب خونوادگی در اثر مسائلی که قبلن با دود سیگار قورت میداده، از اصغر جدا میشه. 

ظهر که رسیدم خونه بعد از ناهار دیدم به سلامتی دارو م تموم شده. به روی خودم نیاوردم  و یادم بود که روز بعد بخرم ش. روز بعد هم یادم رفت. عصر همون روز بود که حس کردم به طور غیر قابل تحملی بیشتر از ولو شدن تو بغل بابای ستاره و فیلم دیدن دلم می خواد برم رو تخت ولو شم کتاب بخونم. قبل از شام نشستم یه بسته گنده پفک خوردم  و موقع شام به بابای ستاره گفتم سیرم. تو درددل قبل از خواب هم آخرین شاهکارم رو زدم که : چه قدر دلم می خواد تنهای  تنها برم پارک، تو هم نباشی!!!  روز سوم با مشقت گذشت و شب ش تمام مدت زل زده به پنجره با خودم فکر کردم که یعنی ارزشش رو داره این زندگی.  دیروز بالاخره خدا توفیق داد تا داروخونه برم. اما هنوز دارم جدی فکر می کنم به خیلی چیزها. الان که دارم می نویسم با خودم فکر می کنم یعنی چه قدر دیگه طول می کشه تا دز دارو تو خون ام به اندازه یی برسه که باز بتونم زندگی کنم بدون فکر کردن...


کلمات کلیدی:
 
یه چیزی هم نشدیم که...
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦  

ته دیگ طلایی رنگ خوشمزه هم نشدیم دو نفر سرمون دعوا کنند
شلغمم نشدیم یکی کوفتمون کنه خوب شه
ویرگول هم نشدیم هر کی بهمون رسید مکث کنه
بچه مردم هم نشدیم ، ملت ما رو الگوی بچه هاشون قرار بدن
قره قوروتم نشدیم دهن همه رو آب بندازیم
لاک پشتم نشدیم گشت ارشاد نتونه به لاکمون گیر بده
خربزه هم نشدیم هر کی می خورتمون پای لرزش هم بشینه
موبایل هم نشدیم ، روزی هزار بار نگامون کنی
پایان نامه هم نشدیم ازمون دفاع کنن
چاقو هم نشدیم تا حداقل اینجوری بتونیم تو دل کسی بریم
دریاچه ارومیه هم نشدیم دورمون حلقه انسانی تشکیل بدن
آهنگ هم نشدیم ، دو نفر بهمون گوش کن
مانیتور هم نشدیم ازمون چشم بر ندارن
شریعتی صبح تا شب سیگار میکشید همه میگفتن: بابا از فکرشههه ، شریعتییییییی ، از روشنفکریشهههههه ، حالا میری مغازه کبریت واسه خونه بخری همه میگن سیگاری بدبخت ، شریعتی هم نشدیم لاقل هر کار میکنیم بگن این میفهمه چیکار میکنه
به استاد میگم استاد شما که 9 دادی حالا این یه نمره هم بده دیگههههههههه ، یک نگاه عاقل اندر دیوانه کرد دست گذاشته رو دوشم میگه برو درس بخون پسرم ، استادم نشدیم شخصیت کسی رو خورد کنیم
کیبورد هم نشدیم ملّت به بهانه تایپ یه دستی به سر و کلمون بکشن
کلاه هم نشدیم ملت رو سرگرم کنیم
ای خدااااااا! بختک هم نشدیم بیفتیم رو ملت
میگن تو این دنیا همه مسافریم ، بر هیچ مسافری هم روزه واجب نیست ، ما مردم ایران ، مسافر هم نشدیم
زمبه هم نشدیم حداقل سگارو نگرانمون باشه
تام و جری هم نشدیم زندگیمون سرتاسر هیجان باشه
نون هم نشدیم یکی از روی زمین ورداره بوسمون کنه
شریعتی هم نشدیم هر چی جملات قصاره نسبت بدن به ما
ای کی یو سان هم نشدیم تف بمالیم کف کلمون ، همه چی حل شه
مهر جانماز هم نشدیم بوسمون کنن
قاصدک هم نشدیم ، پیام رسان و سنگ صبور عشاق شیم
عینک آفتابی هم نشدیم دنیا رو از دید بقیه ببینیم
فلش مموری هم نشدیم حافظه مون زیاد باشه
گوشواره هم نشدیم آویزون ملت شیم
معادله هم نشدیم ، کلی آدم دنبال این باشن که بفهمنمون و حداقل دو نفر درکمون کنن
کتابم نشدیم حداقل دوست مهربان بشیم
ماکسیما در افغانستان حدود 6 میلیون تومانه ، افغانی هم نشدیم بتونیم ماکسیما بخریم
علف هم نشدیم حداقل به دهن بزی شیرین بیایم
عروسک هم نشدیم یکی بغلمون کنه
شارژر هم نشدیم بقیه رو شارژ کنیم
مهتابی هم نشدیم به ملت چشمک بزنیم
شامپو هم نشدیم ملت تو کفمون بمونن
ای خدا ... بامزی هم نشدیم بچه ها عکسمون رو بچسبونن روی کتاب و دفترشون
مگس تسه تسه هم نشدیم ملت رو بخوابونیم
توپ فوتبالم نشدیم 22 نفر بخاطرمون خودکشی کنن
بوم نقاشی هم نشدیم یکی بیاد رومون 4تا درخت و 2تا دونه پرنده بکشه قیمتی بشیم واسه خریدنمون سر و دست بشکونن
گلدونم نشدیم یکی یه گل بهمون بده
کبری هم نشدیم تصمیماتمون رو تو کتاب ها بنویسن
کوزت هم نشدیم آخرش خوشبخت شیم
جودی ابوت هم نشدیم بابا لنگ دراز خرجیمون رو بده
مهران رجبی هم نشمدیم همه بخاطر دماغمون بشناسنمون
حوا هم نشدیم شوهرمون آدم باشه


کلمات کلیدی:
 
من و بیگانگان و خانواده گرام
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠  

از اونجایی که بابای ستاره خویشی دورادوری با ما داره و از اونجایی که بنده دو عدد آبجی دارم آخر معاشرت، روز در میان یک روز آبجی بزرگه زن دایی بابای ستاره رو میبینه، روز بعد آبجی ماقبل آخر زنگ می زنه به خواهر بابای ستاره. همچنین یک عالمه دیگه کانال های ارتباطی کلاغی انسانی هست بین دو تا خونواده که باعث میشه من از خوانواده خودم و بابای ستاره هر اطلاعاتی - حتی داغ داغ داغ- به مامان و مامان شوهر و بابای ستاره و آبجی ها و سه نسل قبل دوتا خونواده بدم، قبلن یکی گفته بهشون. و جالبه که باز آدم ها که منو میبینن میگن چه خبر؟ و من کل اخبار رو که تعریف می کنم میبینم اونا کامل تر واسم میگن و ریز نکات و اشتباه های منم تصحیح می کنن. یعنی ته نفرت انگیزی هست کل این پروسه. و خدا رو شکر منم دارم یاد می گیرم که جواب " از فلانی چه خبر " خبری ندارم هست و نتیجه ش شنیدن ماوقع با جزئیات و پوزخند در دل هست. که البت بسی بهتر از ضایع شدن است. اما غرض از این پست بالکل جریان های  دیگری بود که :

1- خونه ی عموی ستاره دعوت بودیم ناهار. ساعت ده صب من اومدم برم صفا با یکی از رفقا دیدم تلفن خونه زنگ زد. نگا کردم دیدم آبجی ماقبل آخره. از اونجایی که در این مواقع این تلفن ها یک ساعتی طول می کشه من خاک تو سر بی خیالش شدم و راهمو کشیدم رفتم سر قرارم و بعد از کلی صفا لخ لخ کنان رفتم مهمونی. تا از پله ها رفتم بالا و رسیدم تو آپارتمان، خواهرشوهر جان پرسید : از کلاس میای سمیرا جان؟ خدا رو شکر در این مواقع من آدم راستگویی هستم و می گم به درک هرچی می خوان از رفتار و حرفای من برداشت کنن، با نیش باز گفتم: نه رفته بودم بیرون. خواهر شوهر جان هم نه گذاشت نه برداشت گفت: آخه آبجی ت زنگ زده بود اینجا حال ما رو بپرسه!!! گفته بهت زنگ زده خونه نبودی تعجب کرده بود گفت نمی دونه کجایی چون کلاس هم نداری امروز!!! یعنی گل خنده رو لب من خشکید و بوته ی " الهی بمیری تو ماقبل آخر " در دلم رویید. 

2- از بهمن پارسال روضه خونی مامان و آبجی بزرگه شروع شد که " واسه عید باید مانتو بخری". هرچی گفتم بابا تجارت که نمی خوام بکنم هی گفتند : نه تو عروسی و باید هر لباس جدید بپوشی و این مزخرف ها. خلاصه آبجی بزرگه هی رفت همه جا رو گشت و چیزی پیدا نکرد و آخرش شال و کلاه کردیم رفتیم همون قبرستونی که همیشه مانتو می خریدم ازش. و بعد از پرو صد و بیست تا مانتو بالاخره یکی ش مورد قبول واقع شد و خدا تومن پول بی زبون رو با حرص دادم به ف.ک فنا و خدا بده برکت. عید شد و ما این مانتو رو پوشیدیم و همه هی تعریف کردند و اینا. هفته ی پیش خونه مامان بزرگ ستاره بودیم با حضور فامیل دور. و من خاک تو سر هم همون مانتو رو پوشیده بودم. یهو دیدیم در زدند و زن دایی بابای ستاره اومد. زن دایی جان - که کلن با من خیلی هم رابطه خوبی داره و متلک هاش رو فقط نثار من می کنه - از همون ب بسم الله زل زد به مانتوی من بدبخت. هی نگا کرد نگا کرد نگا کرد آخرش منم زل زدم بهش. یه لبخند ملیح اومد رولبش و گفت : این همون مانتوئه که آبجی بزرگت گفت خدا تومن خریدی؟ امروز تو مغازه ی دوست من آبجی ت این مانتو رو دید گفت اینو واسه سمیرا خریدیم خدا تومن حالا شما میدین دوزار !!! با دهن باز گفتم : خوب من اینو عید خریدم. زن دایی جان گفت: دوست منم عید اینو داشت همون دوزار. گفتم : آبجی بزرگه اون موقع اینو ندیده بود تو مغازه دوست شما. با لحن کاملن خفه شویی گفت: چرا  از همون موقع داشت اش. و من دیگه خفه شدم . روز بعدش به آبجی بزرگه گفتم جریانو اونم با هرهر گفت: ای وای من تازه بعدش که گفتم فهمیدم گند زده م. حالا هم اشکالی نداره !!!

شاعر یه چیز خوبی می گه این مواقع. می گه : من از بیگانگان هرگز ننالم   که با من هرچه کرد آن ننه خواهر کرد  


کلمات کلیدی:
 
اول تماشا کردن یا یه سرچ و خوندن ماجرای " سعادت آباد " ، دوم پست
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩  

دو روز پیش بالاخره خدا توفیق داد و صب تخمه به دست و پفک به بغل نشستم  به " سعادت آباد " دیدن. دور دوم دیدن ام بود که بابای ستاره رسید و آخرهاش رو با هم دیدیم. دیروز کلاس زبان رو پیچوندم و نشستم سه باره دیدم اش. و ظهر از اول با بابای ستاره واسه چهارمین بار. آخرهای دفعه چهارم بود که رفتم حاضر شم برم خونه مامان. ضمنا اون وسطا هر از گاهی هم یه " مرتیکه ی الاغ " نثار " علی " می کردم. آخرش بابای ستاره طاقت نیاورد و گفت: خوب بیخود کرده رفته بی خبر از شوهرش بچه رو انداخته. مگه مرده حق نداره؟! گفتم: می خواسته بره خوب. بچه می خواد چیکار. اصن یه همچین مرد شکاکی مگه آدم زندگی داره باهاش؟ بابای ستاره گفت خوب یه چیزی دیده که این جوری شده دیگه. گفتم : نه این جور آدما از اولش همین جوری اند. خیلی هم خوب کرد رفت بچه ش رو سقط کرد. بابای ستاره گفت:... یهو به خودم اومدم دیدم کار بالا گرفته. گفتم: خوب حالا بیا ما سر زندگی بقیه دعوا نکنیم. و خدافظی کردم و اومدم بیرون. شب که دوباره به هم رسیدیم با نیش باااااز گفتم: حالا واقعا "لاله" کارش اشتباه بود به نظرت؟ و باز بحث شروع شد. آخرش بابای ستاره گفت: ببینم تو امروز می تونی بالاخره سر این فیلم یه دعوا راه بندازی یا نه. خندیدم و ظاهرا ماجرا تموم شد. 

"سعادت آباد " آدمو درگیر می کنه. درگیر آدم هایی که مدام دروغ می گن. و یه دلیل موجه!!! هم دارن: نمی خواستم نگرانت کنم!!! اصلش اینکه زیادی درگیر فیلم شده م همینه. که این روزا بدجوری دلم می خواد بابای ستاره رو نگران نکنم!!! همین. - آیکون سمیراهه با شاخ و دم سه گوش و اینا -


کلمات کلیدی:
 
رساله یی اندر باب : چرا این روزها کم رویت ام!!!
ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧  

واقعیت، تنها چیزی که خدا به اندازه بقیه شایدم بیشتر - البته بجز حمق و رذالت و جهالت و کلی چیزای دیگه تو همین مایه-  به من عطا فرموده توانایی توجیه کردن کلیه امور هست. با توجه به اینکه به طرز خیلی محسوسی این روزها تریپ "حال ندارم"  هستم درباره اینجا نویسی، گفتم بیام یه چارخط بزارم تا اقلن شماها متوجه گ.ش.ادی اینجانب نشین.

1- فامیل دور : پیش از این گفته بودیم که فامیل دور آمده از سفر. از روزی که آمده یک نفس یا بیت المامان بزرگ ستاره ایم یا سرای برادر یزرگ یا مهمان حسن آقا همسایه سابق و یا عفت خانوم از سایر بستگان آن مرحوم. یعنی فامیل دور هرجا عزم رفتن کند ما گویی دنباله ی کاغذ باد باشیم فی الفور شال و کلاه می کنیم و پشت سرش راهی میشویم. این گونه است که شب ها جنازه وار می رسیم خانه و فقط مجال خوردن لقمه نانی هست و اندک دعوایی. بعد هم خرخر است و جدال بر سر پتو در خواب و بیداری. 

2- غنچه به دنیا اومد : بالاخره پس از نه ماه و نه روز و نه ساعت - از این عدد کم کنید ده روز را - ، دختر عمه ی ستاره متولد شد. در نتیجه ماییم و فامیل دور و دیدار بزرگان از غنچه و والده ی مکرمه ش و حرصوک بازی های طفل کوچکی که تا قبل از غنچه عزیز کرده ی خاندان بوده. این گونه است که کل زمان مرده بین غذا و دعوا و خرخر صرف امورات خطیری چون کله پاچه فامیل را بار نهادن و بحث های علم النفسی پیرامون طفل سرخورده می شود. ضمنا در این میان به سبب مسری بودن جو گرفتگی گاهی هم کلامی درباره نام طفل خویش و روش تربیتی اش رد و بدل شده که خود شاهدی می شود برای جدل. - که اینجانب بس روشنفکرم و آقا بس سنتی -.

3- انقدر این روزها وبلاگ ها تکراری شدن که آدم حال نمی کنه از خوندنشون. نندونم چه بلایی سر همه مون اومده که شروع کردیم به روزانه نویسی با تکراری ترین لحن نوشتاری مان. برای فرار از این بحران نمی نویسم، چون حس می کنم خودم هم بعد از پتج سال نوشتن رسیده م به همان جا. که آدم ها دیگر با هیجان نمی آیند خانه م.

...و مهمترین دلیل م همین است به جان شما. نه گ.ش.ادی، نه فامیل دور، نه غنچه ، نه کلاس زبان این روزها که شده قوز بالا قوز، نه بی مدیریتی زمان ام، نه درد هام، نه اعصاب مصاب ندارم هام، نه شب زنده داری هام و نه هیچ چیز دیگه یی. فک کنم کاملن توجیه شدین دیگه. پس زیاده عرضی نیست زت زیاد


کلمات کلیدی:
 
کاش این نارنجی پوش...
ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧  

اینجا

اول بخونین بعد برین اینجا هه که لینک گذاشتم.

ماجرای پیدا کردن کیف یک میلیاردی و سخاوتمندی آقای صدیق زاده هست و نارنجی پوش. نارنجی پوشی که یکی آرزو کرده کاش رییس بانک  بود -  و چه تلخ و شرم آور است این آرزو - . کامنت های آدم ها برای این خبر جای هیچ ناگفته یی را برای من  نمی گذارد. و در این بین من با این یکی از همه موافق ترم که :   " با دیدن این متن و طوری که تجربه نشون داده ، من اگه پولی ببینم برنمی دارم بذار یکی دیگه برداره از کجا معلوم ببره تحویل بده شاید نوش جان کنه و همچین ادمای خسیسی حالشون جا بیاد ".

پ.ن: در راستای این جمله که " کاش این نارنجی پوش رییس بانک بود، من معتقدم کاش این نارنجی پوش بی سر و صدا با یک میلیارد می رفت دنبال کار خودش. این جوری از کل ماجرا فقط یک اتفاق - شاید حتی دزدی هم نه - کاملن بی سر و صدا می ماند، نه مثل حالا روایتی تلخ و مضحک که این همه آدم را بی عقیده کند به کار درست!!! کار درستی که این روزها علیرغم درستی اش ، کمتر کسی آن را عاقلانه!!!  می داند.


کلمات کلیدی: