angry sami
ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸  

هفته شلوغی داشتم. از تولد کوچیک خونوادگی بابای ستاره تا مهمونی دیشب خونه ما به عنوان حسن ختام کلیه مراسم و رمانس بازی های خونگی تولد. رسما دوباره زندگی برگشت به روال عادی ش. و باز منم و "نت بازی کله صب" و "غذا چی بپزم" و "کی برم به مامان سر بزنم" و "سلام کی میای؟ " و  " پاشو دیگه از خواب وگرنه میرم تو کوچه با بچه ها بازی" .  

به جای خوابیدن گوشی م رو می گیرم دستم و بازی می کنم. بابای ستاره لحاف و پتو و هرچی دم دستش هست رو می کشه رو سرش . ولی هر نیم ساعت یه بار یه سرک میکشه بیرون و بین خواب و بیداری می گه: هنوز نخوابیدی؟ و دوباره میره تو غار ش و شروع میکنه به خار پیش - همون خر و پف - کردن. کلافه میشم از بی خوابی م. دم صب یهو خوابم میبره و گوشی م شترق از دستم می افته روی لبه تخت. از صداش دوتامون از خواب می پریم. به بابای ستاره می گم" وای ببخشید " و دوباره می خوابم. در حالیکه دیگه نمی فهمم اون چی میگه و چی کار می کنه. دو هفته یی هست که کارم همینه. 

سایز خرس های پاندا شده م. 5 کیلو اضافه وزن شوخی نیست! خیلی هم نا آرومم. مدام دلشوره. اضطراب. اضطراب. اضطراب. چه مرگم شده دوباره؟!

خیلی چیزها هست که با نوشتن های خصوصی میریزه بیرون. حتی واسه خودت هم نا آشنا و غریب هست. با همون نوشته هاست که در اوج بدبختی می فهمی : یه کم خوشبختی و در اوج خوش بختی می فهمی : چه قدر بدبختی. این جور وقت هاست که دیگه دلت نمی خواد بنویسی. چون دلت نمی خواد باورهای ذهنی ت خراب بشن. این جور وقت هاست که به اندازه یه دنیا کار مهم برای خودت ردیف می کنی تا ننویسی. تا نفهمی واقعیت حس هات رو.

"پرندگان خشمگین " بازی می کنم. یعنی حساسترین نقطه این چیدمان پرنده و خوک و قفس و میمون کجاست؟ دلم می خواد بزنم دک و پوز هرچی خوک و میمونه بیارم پایین. 


کلمات کلیدی:
 
از یه ایمیل کف رفته م ها
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱  
به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی می فهمی که:
 
اونی که زود میرنجه
زود میره، زود هم برمیگرده.                                   
اما اونی که دیر میرنجه
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.
.......

هستند کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند
و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند.
.…..
 
از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می شوی.
.….…...
 
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
…...
 
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم
بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.
  …...
هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی می میرند
ولی در عزایش گوسفندها سر می برند.
  …...

وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی.
…...
 
 شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری،
اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد
  …...
 
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر جهان است.
  …...

اگر بتوانی دیگری را همانطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.
  …...

همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره
اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
…...

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "- یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم " - قدری احساسات پشت"به من چه اصلا " - مقداری خرد پشت " چه بدونم " -و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست. 

کلمات کلیدی:
 
از یه ایمیل کف رفته م ها
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱  
به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی می فهمی که:
 
اونی که زود میرنجه
زود میره، زود هم برمیگرده.                                   
اما اونی که دیر میرنجه
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.
.......

هستند کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند
و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند.
.…..
 
از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می شوی.
.….…...
 
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
…...
 
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم
بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.
  …...
هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی می میرند
ولی در عزایش گوسفندها سر می برند.
  …...

وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی.
…...
 
 شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری،
اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد
  …...
 
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر جهان است.
  …...

اگر بتوانی دیگری را همانطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.
  …...

همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره
اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
…...

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "- یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم " - قدری احساسات پشت"به من چه اصلا " - مقداری خرد پشت " چه بدونم " -و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست.

کلمات کلیدی:
 
اینجا که باز از تو سرودن گناه نیست
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦  

سه روز و چهار شب است برایت گریه می کنم. اگر نمی شنوی برایت پست کنم اشک هام را؟ مادرم دستمال خیس می گذارد بر پیشانی م. من اما هنوز عرق سرد می کنم از تو. دستم را ببین. خط ها دیگر فالی ندارند برای گفتن. دست بردار از سر این ویرانه. دست بردار. کی باور می کنی حتی آجری سالم برایش نمانده؟ کی تمامش میکنی این جنگ تن به تن را؟ تو پیروزی. همیشه. در تمام میدان ها. من مگر شک داشتم به جنگاوری ت؟ نه! تب ندارم. دیگر تب ندارم. حالا که فقط ، تب های دنیا همه عرق سرد شده اند. باورم کن این بار. باورم ...

بارها "سه روز و چهار شب" است برایت گریه می کنم. نگاه کردن فایده ندارد. امید داشتن هم. دیگر نه کاری از قوطی های دارو بر می آید، نه از دستمال های خیس، نه از تو...و من، مانده م اسیر تخت سرد و دیوارهای سیاه این خانه جنون زده. 

ماه ها "سه روز و چهار شب " است برایت گریه می کنم. اینجا پر از مجنون هایی ست که تو ساخته ایی. پر از " من " . " من " هایی که فقط رنگ اشک هاشان فرق می کند با هم. طیف های رنگی قرمز: رنگ خون!

سال ها " سه روز و چهار شب"  است برایت گریه می کنیم. نه ! برایت گریه می کنم! شاید هم..نه! اصلن همان: برایت گریه می کنیم... 

قرن ها "سه روز و چهار شب" شاید ...


کلمات کلیدی:
 
- شک نکن روی زمین عشق من تویی و بس
ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤  

 - وقتی که تو رو دارم زندگیم جور دیگه ست    

از سه صبح دارم ول می گردم تو نت. بیدار شدم دیدم چشم هام از چشم وزغ باز تر هست. هی وول خوردم. هی موبایلم رو زیر و رو کردم. هی در و دیوار رو نگاه کردم . هی فکر کردم. آخرش خودمو چپوندم تو بغل بابای ستاره که بی قراری م آروم بشه. اما دیدم دارم اونم بد خواب می کنم. این شد که پناه آوردم به فضای مجازی.

- آسمون رنگ دیگه ست این یه آهنگ دیگه ست

 صد ساله که ننوشته م. واسه من که این روزا تنها جای نوشتن م اینجاست، خیلی وخیمه این اوضاع. از وضع خراب نت که بگذریم، الان مصداق بارز این مصرع محسن نامجو هستم که : ماتحت گشاد و دل آزرده. و ننوشتن م کاملن مرتبط هست با همین شعر. البته شما که غریبه نیستین و می دونین من کلن آدم اکتیوی نیستم و بیشتر یه خرس م که دائم تو پاییز زندگی می کنه : مدام خمیازه می کشه اما نمی تونه بخوابه. - چه خودم خوشم اومد از این تشبیه م- . 

- شک نکن روی زمین عشق من تویی و بس

امروز اربعین هست. ده روز دیگه عملن بساط عزاداری جمع میشه و دوباره عروسی و ساز و آواز و خیابونای شلوغ و " خدا رو شکر محرم و صفر تموم شد دیگه ! " . سالی دو ماه بسه دیگه واسه امام حسین نه؟ تازه با توجه به دوازده امام و بقیه و ترافیک کاری، کلی هم پارتی بازی کرده یم واسش!!! همه کارامون همینه. یا افراطیم یا تفریط. یا دو ماه مدام همه جا " حسین" می شنویم یا ده ماه " کربلا چی بوده دیگه ؟" این روزها از نگاه یه بیگانه با دین و توجیحات مسلمون هایی مث خودم ، نگاه می کنم به آیین های اسلام خودمون. شما هم امتحان کنین ! فکر نکنم دلتون بخواد امتحانش کنین حتی!!!

 


کلمات کلیدی:
 
از ماست که بر !
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤  

بهش می گفتند " مهمانی ماهانه خانواده پدری " یا یه همچین چیزی. تخم لق اش اولین بار از دهن یکی از دخترعموها زاده شد. که " چه قدر کم می بینیم همدیگه رو و باید مهمونی های مداوم بزاریم و اصن بیایین هر ماه خونه یکی جمع بشیم. مهمونی ها شروع شد. دو سه جای اول همه چیز نسبتا خوب بود. جز تمایل شدید اعضا به لهو و لعب و حرکات موزون که به علت فوق مذهبی بودن یکی از زن عموها رسما به دیوار خورده بود. اما همه راضی بودند در مجموع. اولین بار یکی دیگه از زن عموها گند زد به قانون مهمونی. رفتیم خونه ش و دیدیم زودتر از ما دختردایی هاش مث شاخ شمشاد نشسته ند در صدر مجلس. یه کم در و دیوار رو نگاه کردیم و غرپچ - یه ترکیبی از غرغر و پچ پچ - های اعضا رو گوش دادیم و از فرط رسمی بودن مجلس با کمر درد ناشی از صاف نشستن و گرسنگی ناشی از نخوردن به دلیل با شخصیت بودن برگشتیم خونه. تو مهمونی بعدی در اوج بهت و ناباوری دیدیم صاحب خونه همه خواهرها و زن داداش هاش رو هم دعوت کرده و باز همون آش کمردرد گرسنگی و همون کاسه. کم کم صداها در اومد که بابا این چه وضعیه و کم مونده همسایه خدابیامرز خونه ی مادربزرگ و عباس آقا بقال سر کوچه رو هم دعوت کنند تو این مراسم - زن عباس آقا رو قبلن دعوت کرده بودند- . خلاصه طوری شده بود که تعداد غریبه های حاضر در مهمونی  از خاندان پدری به طرز غریبی می زد بالا . و کلن هدف از " مهمونی بگو بخندی که آدم توش راحت باشه " تبدیل شد به یه گردهمایی عصاقورت داده ای ". تا اینکه نوبت آبجی بزرگه ما شد. ما هم خونوادگی متعصب روی قوانین، آبجی گفت: هیچ موجود غریبه یی رو دعوت نمی کنم. دو روز مونده به مهمونی یکی زنگ زد که : من از فلان شهر اومدم فامیل رو ببینم اگه اشکالی نداره بیام مهمونی شما، و اون یکی زنگ زد که: منم می خوام بیام تو مهمونی هاتون و سومی زنگ زد که : فلانی هم تو خونه تنهاست دعوتش کن و ...جالبتر از همه زن عمو مذهبی بود که زنگ زده بود به مامان که : تو نمی خوای زن داداش هات رو دعوت کنی؟!!! خلاصه روز مهمونی شد و همه اومدند گوش تا گوش نشستند و ب بسم ا...یکی برگشت به مامان گفت: مادرشوهر سمیرا کجاست؟!!! - مامان شوهر من یه فامیلی دور با ما داره - مامان با شاخ های روی سرش گفت: این مهمونی فقط واسه خانواده پدری هست. اون خانوم که یکی از زن عموجان ها بود پشت چشمی نازک کرد که : خووووب ایشون باید از طرف شما و جزو خونواده شما حساب بشن!!! بگذریم...همه نشستند و حرف و خنده. یه چند نفر اون وسط یهو فیلشون یاد هندوستان کرد که اصن چرا آهنگ نمی زارین برقصیم؟ آبجی بزرگه یه جای دیگه دور از چشم زن عمو مذهبی جان نشوندشون جلوی ستارهواره که ذوق ها شکوفا شه. و اونا یک نفس همزمان با شهره و شهرام داداشش و اون یکی شهرام و اندی و سایر بستگان آن مرحوم حرف !!! زدند و اسمس بی ادبی و هرهر و کر کر . کلن انگار چند نفر از فضا اومده بودند و شلوار آبجی رو پاپیون زده بودند که " آهنگ بزار برقصیم". خلاصه مهمونی تموم شد و انسون ها رفتند خونه هاشون. در حالیکه جماعت اون اتاق هنوز در سوگ مادرشوهر من و زن دایی هام بودند و جماعت این اتاق گله مند از یکنواخت بودن و کسل کننده گی مهمانی به علت عدم حرکات موزون. وسط این دوتا اتاق هم من و آبجی بزرگه و مامان بودیم که نفسمون در نمی اومد و اعصابمون از فرط زیر اسکی آدم ها بودن واسه خودش بندری می رفت.

پ.ن: اون وسط آبجی بزرگه کل آی کیو ش رو یه جا به کار گرفت و ضمن روشن کردن ستارهواره از حضار پرسید: پی ام سی کدوم کاناله ؟؟؟


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢  

گاهی وقت ها، زمان مناسب که پیدا شد ، مثلا اون زمانی که چیک تو چیک نشسته اید جلوی تلویزیون، یهو در نقطه حساس فیلم یاد بی وفایی سه سال پیش اصغر یا آخرین بار سوزوندن غذا یا لباس جدید جاری جان یا ...بیفتید و بزنید زیر گریه. حتی المقدور گریه فقط اشک باشد بدون صدا. فقط گاهی دماغی بالا بکشید تا طرف ملتفت گریه شما بشه . بعدش ...: اول شک می کنه، بعد دست میکشه رو صورتتون تا ببینه واقعیه یا آلرژی و سرما خوردگی، بعد یهو سه متر از جاش می پره و هی می پرسه" چی شده عزیزم؟"، بعد تی وی رو خاموش می کنه و دستتون رو میگیره می کشه تو اتاق، بعد خیلی لطیف شما رو پرت می کنه روی تخت و خودش هم با همون صورت نگران هی می پرسه " چی شده؟ " " به من بگو عزیزم" " از من ناراحتی باهام حرف بزن" و ...موکدا توصیه میشه در این حال حرفی نزنین.  فقط واسه شعله ور نگهداشتن ماجرا هی زیر لب بگین " هیچی" و بزارین خووووب نگران شه و کلافه، بعد با صدای گرفته بگین: چیزی نیست فکر کنم نزدیک روزهای دپسردگی تقویمی هست. طرز بیان در این مقطع خیلی مهمه چون دامنه واکنش ها از "محکم بغل کردن با ذکر چیزی نیست عزیزم غصه نخور" تا " نیم خیز برای ادامه فیلم دیدن و غرولند ای بابا فکر کردم چیزی شده " متفاوته. گاهی موارد حتی " بلند شدن با خشونت از تخت و داد مرده شور ببره منو تو رو با هم" هم مشاهده شده است. در نتیجه تمام حواس و حس های لطیفتان را به کار ببندید یا اگر مث پرتقالی فاقد تمام اینا هستید به علت ریسک بالا، لطفا از این روش صرفه نظر کنین.

به امید دیدار شما در برنامه های بعدی " هنر شوهر داری پرتقالی"


کلمات کلیدی:
 
چراااا آخه؟؟؟
ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٩  

ضمن عرض سلام علیکم و با تبریک سال نو میلادی، خوب شد یکی واسه من کامنت " اون آهنگ وبلاگت رو بردار خر سگ " رو گذاشت تا بفهمم که کلن همه باهاش مشکل داشتین و صداتون در نمی اومده. خوب الان چرا؟ واقعن چرا؟ فکر کردین ناراحت میشم؟ خوب بشم به درک. بهتر از اینه که هی اسپیکرهاتون رو خاموش کنین و یه خدا بیامرزی هم نثار عمه نداشته م بکنین که. نه شما، همه مون همین جوری هستیم. یارو یک نصفه شب زنگ میزنه می گه: خواب بودی؟ با صدای گرفته و چشمای بسته میگیم نه، خوب اون فردا شبم دوباره همون ساعت زنگ می زنه و ما کم کم نتیجه میگیریم که اصن باید رابطه مون رو با این آدم نفهم قطع کنیم. میریم خونه مردم یه غذایی که دوس نداریم می زارن جلومون می خوریم و به به چه چه می کنیم، بعد تا آخر عمر هربار میریم خونه طرف همونو میزاره جلومون و ما کم کم نتیجه میگیریم که اصن باید دیگه خونه این آدم نفهم نریم. کلن میخوام بگم "از ماست که برماست " . نه همیشه، اما در 90 درصد موارد !!!


کلمات کلیدی: